آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

110.تجربیات بچه داری من-1

قبل از بدنیا اومدن تو باران نی نی دایی آرش 2 ماه پیش من بود ... مامانش بعضی وقتا بود بعضی وقتا نبود پس تقریبا مادر بودم:) و حس میکردم همه ی کارای بچه داری رو بلدم! باران بچه ی خیلی خوبی بود ... بجز برای خوردن هییییییییییییییییییییچ صدای دیگه ای ازش درنمیومد! منم فکر میکردم بچه یعنی همین!!! بعدم خوب شب بیداری و اینا اذیتم نمیکرد چون من همیشه شب بیدار بودم و صبح ها هم مامانی میومد باران رو میبرد تا من بخوابم! البته اگه نمیبردش هم بچه هیچ کاری بهم نداشت! فقط بابا مرتضی قبل از اینکه بره سر کار یعنی ساعت 6:30 صبح بیدارش میکرد و تا 7 باهاش بازی میکرد بعدش تا 8 بیدار بود ... برنامه ش کلا این بود که ساعت 4 صبح با جدیت! بیدار میشد و پیف میکرد ! تازه ...
15 ارديبهشت 1392

107.ماجرای آن دیگری

من از بچگیم با بارداری مشکل داشتم ... همیشه ترسی تو وجودم بود که حامله بشم حتما میمیرم! چون مشکل تنفسی هم دارم فکر میکردم بیهوشم که بکنن عمرا اگه به هوش بیام! خلاصه که همیشه پس زمینه ی ذهنم این بود که با مردی ازدواج میکنم که قبول کنه بریم بچه از جایی دیگه بیاریم ... باورت میشه اولین سئوالی که از بابا مرتضی کردم این بود که اگه بچه دار نشم چیکار میکنی؟؟؟ بعد جالبتر اینکه خودم کشته مرده ی بچه ها بودم و هستم! ولی در کل فرقی نمیدیدم در اینکه بچه مال خودم باشه یا بچه ای باشه که به محبت من احتیاج داشته باشه ... هنوزم دوست دارم روزی اگه شد بچه ی دیگری رو بیارم و به بهترین وجه بزرگش کنم . حالا بگذریم ... این فوبیا ی بارداری تا روز آخر بارداریمم باهام...
14 ارديبهشت 1392

66.دخترم سال نوت مبارک باشه:*

  لحظه تحویل سال 1392 روز چهارشنبه 30 اسفند 91 / 20 مارچ 2013 ساعت 2:31 دقیقه بعد از ظهر  خداوندا ........ در سال جدید ؛ زیباترین سرنوشت را برای دخترم مقدر فرما ، بهترین ایام را برایش رقم بزن و اوا را در تمامی لحظات در یاب ، خداوندا ...... مبادا خسته ، بیمار ، افتاده و یا غمگین شود ، دلش را سرشار از شادی کن و آنچه را که به بهترین بندگانت عطا می فرمایی به او نیز عطا کن . خداوندا ...... نگاه پر مهرت را از او دریغ مکن ، همواره اورا در پناه خود ایمن بدار و راهنمایش باش .       ...
30 اسفند 1391

65.خداحافظ سال 91

امسال میتونم بگم بهترین سال تو این 30 سال و چند ماه زندگی من بود ... سالی که کم کم 4 سال منتظرش بودم:) حالا نه پیوسته ولی در کل همش تو فکرم بود دیگه! چند سال پیش یه طالع بینی خوندم که توش سالهای مهم زندگیم رو نوشته بود ... اولاش یادم نیست ... ولی یکیش 23 بود یکیش 29 ... 23 سالگی که مرتضی رو دیدم و ازدواج کردم ... همیشه تو ذهنم بود که 29 سالگی باردار میشم و شدم! برام جالب بود ... هیچ وقت به فال و طالع بینی اعتقاد ندارم و نداشتم ... پارسال شهریور بود که به خواست هانیه ی عمو رفتیم پیش یه خانومی که فال قهوه میگرفت ... در کل شاید 5 بار فال قهوه گرفتم شایدم کمتر - البته بگذریم از اینکه هربار آزاده رو میدیدم برام فال میگرفت و کلی اراجیف برام میبافت...
30 اسفند 1391

56.برنامه ی خانم دکتر بابک

استرس و ترس : ترس 2 نوع داره یکی واقعی هستش و یکی غیر واقعی ... اگر من از چیزی ترسیدم و دیگری نمیترسید این ترس نیست فوبیا هستش بین 10 ماهگی تا 2 سالگی ترس از جدایی بین 4-6 سالگی ترس از هیولا و ... باعث شب ادراری و ... بچه رو نترسونین تا تئاتر خانواده بشه تحقیر میشه ... اگر میترسه باید آروم آروم به اون شی ترسناک نزدیکش کنیم تا ترسش بریزه بین 7-12 سال از زلزله و وقایع طبیعی و جراحت میترسه ... فیلم ترسناک نباید ببینن ... چون قوه ی تخیل زیاده و صحنه های ترسناک رو برای خودش زیاد میکنه 12-18 سال ترس از قضاوت مردم ... مثل جوش زدن و قضاوت درباره ی زشتی ... تحقیر و مسخره کردن در این سن و سن 10 ماهگی تا 2 سالگی بسیار تو روحیه تاثیر میذاره ...
8 اسفند 1391

10.عشقمی کوچولو:*

خوب یه هفته اس برات ننوشتم ... اینجا چون اتفاق خاصی نمیفته هفتگی مینویسم برات:) دوشنبه خیلی بارون اومد مرتضی اینا هم که فکر میکردن فردا هم بارونیه کارگاه رو تعطیل کردن و عجب روز صاف و آفتابی ای هم بود سه شنبه:)) صبح یه سر رفتن کارگاه و اتوبان رو بستن بعد اومدن خونه .... ظهر پاشدیم رفتیم همدان و اول رفتیم شیرینی علومی کماج گرفتیم و بعد ناهار رفتیم شکوفه الوند و بعدشم ترشی اینا خریدیم و برگشتیم! فرداش آمیتیس بسیار بد خوابید یعنی از 9 صبح تا 9 شب سرحمع 2 ساعت شاید خوابید و شب هم پدرمون دراومد تا خوابید! امروز شیرین جون بعد از 1.5 ماه بالاخره اومد سری به شوهرش بزنه:)) چهارشنبه از صبح سر و کله زدیم با هم تا باباش اومد خونه ... بعد گفت بالا دعوت...
28 آبان 1391